بهلول در نزد خلیفه

 

روزی بهلول پیش خلیفه (هارون  الرشید)نشسته بود جمع زیادی از بزرگان 

خدمت خلیفه بودند طبق معمول خلیفه خواست سر به سر بهلول بگذارد

در این هنگام صدای شیعه اسبی از اصطبل بلند شد .خلیفه به بهلول گفت : برو ببین این حیوان چه می گوید گویا باتو کاردارد. بهلول رفت وبرگشت  وگفت:این حیوان میگوید :مرد حسابی حیف تو نیست با این خرها نشسته ای .زودتر از این مجلس برو بیرون .ممکن است خریت اینها در تو اثر کند.

 

                     ****************************

 

گول زدن داروغه 

 

داروغه شهر در میان جمعی  مدعی شد که تاکنون کسی نتوانسته او را گول بزند . بهلول هم که در ان جمع حضور داشت .به داروغه گفت : 

گول زدن تو بسیار اسان است ولی به زحمتش نمی ارزد . داروغه گفت چون از عهده ان بر نمی ایی چنین میگویی . بهلول گفت :افسوس که اینک کار مهمی دارم وگرنه به تو ثابت می کردم.

داروغه لبخند زد و گفت:برو  پس از انکه کارت را انجام دادی بر گرد وادعای خود را ثابت کن . 

بهلول گفت پس همین جا منتظر بمان تا بر گردم وفت.

یکی دو ساعتی داروغه منتظر ماندو از بهلول خبری نشد انگاه داروغه در یافت که چه اسان از بهلول گول خورده است.

 

                     *****************************

 

طلبکار و احمق 

 

روزی کسی به بهلول گفت :اگر من یه مبلغی پول  به تو بدهم  طلبکار هستم 

اما اگر تو به من قرض دهی چیستی؟

بهلول گفت: احمق

 

                     *****************************

 

جلو گیری از دعوای دو نفر

 

روزی یهلول با شتاب تمام  راه  میرفت .پرسیدند:با این شتاب کجا  

 می روی ؟گفت:میروم از دعوای دو نفر جلوگیری کنم .گفتند: کدام دو نفر ؟گفت خودم وآن  کسی که دارد دنبال من می دود.

 

                    ****************************

 

پنجاه دینار طلب من 

 روزی بهلول به حجره خواجه ای رفت و گفت: صد دینار به من قرض

بده .خواجه گفت :پنجاه دینار بیشتر ندارم.بهلول گفت:مانعی ندارد 

پنجاه دینار طلب من .

 

                     ******************************

 

فقیرترین فرد از دید بهلو

 

روزی هارون به بهلول پولی داد وبه او گفت: این پول را بین فقرا تقسیم کن. 

بهلول پول را گرفت و چند دقیقه بعد به خلیفه برگرداند.

هارون دلیل کارش را پرسید.

بهلول گفت:هر چقدر گشتم از خلیفه فقیرتر کسی را پیدا نکردم  .

بخاطر اینکه ماموران خلیفه به زوراز مردم باج وخراج می گیرند و 

به خزانه تو می ریزند.

 

                     *****************************

 

بهلول محتاج دعای بچه ها 

بچه های مدرسه ای اطراف بهلول را گرفته بودند و او را اذیت می کردند .  مردی به او گفت :چرا به پدرانشان شکایت نمی کنی ؟

بهلول گفت ؟ساکت باش پس از مرگ من همین بچه ها شاید شادی و خوشی خود را به یاد بیاورند و بگویند که خدا ان مجنون را رحمت کند.

 

              ********************************           

وقت طعام خوردن

 

از بهلول پرسیدند وقت وقت طعام خوردن کی است ؟

گفت :غنی را وقتی گرسنه  شود وفقیر را وقتی بیابد.

               **********************************

عذاب اهل مجلس از خواننگی مطرب

 

روزی در بزم طربی حاضر بود و مطربی بغایت بد اواز خوانندگی می کرد واهل

مجلس در عذاب بودند. بهلول گفت: در کتاب حکمای قدیم دیده ام که اواز جغد

دلیل هلاکت ادمی است .اگر این سخن راست باشد اواز این مطرب دلیل هلاکت

جغد است.

                 **************************************

تعبیر خواب خلیفه

 

روزی خلیفه بهلول را احضار کرد که:خوابی دیده ام  می خواهم تعبیرش کنی .

گفت چیست ؟

گفت :خواب دیدم به جانور وحشتناکی تبدیل شده ام و نعره زنان به اطراف خود

هجوم می برم وانچه از خرد کلان در اطراف خود می بینم  در هم می شکنم و می بلعم . بگو تعبیرش چیست ؟ 

گفت : من تعبیر واقعیت  نمی دانم فقط  خواب تعبیر می کنم .

                    ***************************************

خلیفه دیوانه

 

روزی بهلول  در قصر خلیفه کنار پنجره نشسته بود و بیرون را تماشا می کرد . خلیفه پرسید :ان بیرون چه می بینی ؟ گفت : دیوانگان انبوهی که در رفت امدند و خود نمی دانند چه می کنند و عجب این است که اگر آن سوی پنجره بودم و داخل قصر را تماشا می کردم جز این باز هم چیز دیگری نمی دیدم .

               **************************************

علم نجوم

 

شخصی در نزد خلیفه هارون الرشید مدعی شد که علم نجوم می داند . بهلول در آن مجلس حضور داشت . پرسید: ایا می دانی در همسایگی ات کی نشسته است ؟   

مدعی گفت :نمی دانم .

بهلول گفت : تو که همسایه ات را نمی شناسی  چگونه از ستاره های اسمان خبر می  دهی.

                      **************************************

تلخ ترین چیز

 

از بهلول پرسیدند :تلخ ترین چیز کدام است ؟

بهلول گفت :حقیقت      

پرسیدند :چگونه می توان این تلخی را تحمل کرد ؟

بهلول گفت : با شیرینی اندیشه .....

                      *****************************************

بزرگترین جانور

روزی خلیفه از بهلول پرسید:بزرگترین جانور دریا کدام است؟

گفت :نهنگ .خلیفه دوباره پرسید: بزرگترین جانور خشکی کدام است؟

بهلول گفت: استغفرالله   کدام جانوری جرات می کند که خودش را از خلیفه

بزرگتر پندارد؟

                     ********************************************

اموال بهلول

 

شبی دزدی تمام اموال بهلول را برد .بهلول امد سر فبرستان ایستاد .

گفتند:دزد اموال تو را برده است وشما در قبرستان برای چه امدی ؟

گفت: بالاخره دزد را به اینجا خواهند اورد و اموالم را خواهم گرفت .

در این هنگام جنازه ثروتمندی را آوردند . بهلول گفت :دزد خودم را پیدا کردم .

گفتند حرف نزن این مرد که فوت کرده یکی از آن ثروتمندان است .

گفت: درست است ولی این دزد روز من است وآن کسی که اموالم را برده دزد شبم است .

                         **************************************